تبليغاتX
بچگیا

بچگیا

بیا خوبی کن و بد بودن رو یادم نده

بچه من با تو زندگی کردم !

وقتی کاری میکنی و به طرفِ مقابلت میگی " از من ناراحت نشدی ؟ " یعنی یه کاره اشتباهی کردی. همه چیز رو نباید مستقیم بگن ، خیــــــلی چیزا رو باید خودت متوجه بشی ، حتی اگه طرفِ مقابلت لبخند بزنه و بگه " نه ، ناراحت نشدم ! "


عنوان پست : آهنگِ "بچه" فرزاد فرزین

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:38  توسط آرش  | 

لعنت به این دیدار

روحیه و میزانِ رضایتمندیِ یه نفر از زندگی ، زمانی که توی یه مهمونی مسته و میگه و میخنده و شوخی میکنه و بالا پایین میپره معلوم نمیشه ! زمانی که با دوستاش رفته توی یه پارک و دارن فوتبال بازی میکنن یا مسخره بازی در میارن معلوم نمیشه ! زمانی که با چهار تا دختر یا پسر رفتن توی رستوران یا کافی شاپ نشستن و لاو میزنن معلوم نمیشه ! وقتی توی دانشگاه قدم میزنه و سنگین و رنگین به ملت نگاه میکنه معلوم نمیشه !

روحیه و میزانِ رضایتمندیِ یه نفر از زندگی ، زمانی مشخص میشه که تنها و در حالی که شب از نیمه گذشته روی تختش نشسته باشه و ذهنش رو خالی از اتفاقاتِ خوب یا بدِ گذری ای که اون روز واسش اتفاق افتاده کرده باشه ... اگه اون موقع حس کرد که روحیَش خوبه و از زندگیش راضیه ، یعنی حتما هست !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 13:39  توسط آرش  | 

خنده هات سبزه ی عیدن

توی پستِ تبریکِ عید ، قشنگترین بخش از بهترین آهنگِ سالِ نود و بهترین خواننده ی سالِ نود ( "ها" از محسن چاوشی ) رو مینویسم ! سالِ نو مبارک

رَدِ چشمامو نگاه کن ، دستامــو بگیر تو دستات ، یخِ این دستــا رو وا کن

خنده هات سبزه ی عیدن ، خنده هاتو دوس دارم ، منو با خنده صدا کن

با یه ذره مهربونی ، منو پر کــن از جوونی ، کی بــــــــــهارو دوس نداره ؟

عزیزم خودت میدونی ، فصل فصل ِ تو که عشقه ، چار فصل ِ من بهاره...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:55  توسط آرش  | 

کجا دنبالِ مفهومی برای عشق می گردی ؟

دوست داشتم برای ولنتاین هم آپ کنم ، متنی که میذارم و از نادر ابراهیمی هست رو خیلی دوست دارم ، منتظر موقعیتی بودم که بنویسمش ؛ شعری که از رسول یونان مینویسم رو هم دوست دارم و دلیل ِ نوشتن فقط اینه که توش در موردِ ولنتاین گفته و منم از این موقعیت سو استفاده میکنم ! عنوانِ پست هم از محمدعلی بهمنی هست: « کجا دنبالِ مفهومی برای عشق می گردی ؟ ... که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب »

البته ، ولنتاین هیچوقت برام روز ِ خاص یا خاطره انگیزی نبوده ، به همین خاطر موضوع و دلیل ِ این پست هم تبریک و این ها نیست ، فقط دوست داشتم پست بزنم حالا که موقعیت واسه گذاشتن ِ این دو تا مطلب هست.

 

* به یاد داشته باش که یک مرد ، عشق را پاس می دارد ، یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاهِ عشق می آورد ، آنچه فدا کردنی ست فدا می کند ، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند ؛ اما هرگز به منزلگاهِ دوست داشتن به گدایی نمی رود ! « نادر ابراهیمی »

 

* جدایی

در روز ولنتاین جنایت است.

اما ما از هم جدا شدیم

قانون همه ی قلب ها را

شکستیم

ما جنایتکاریم

« رسول یونان »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 1:27  توسط آرش  | 

بی ریا ترین پیام آور ِ درماندگی

یه وقتایی تو زندگی هست ، که یه چیزیو با تمام ِ وجودت میخوای ، تا زمانی که بدست نیاوردیش آشفته ای ، همه ی لحظاتِ خوبتو ، بد و لحظاتِ بدتو ، بدتر میکنی به خاطرش . فک میکنی اگه اون چیزو بدست بیاری ، یه تنوعِ خاص میشه ، یه انرژیِ خاصی میگیری . اصن فک میکنی اگه اون چیز بدست بیاد ، یا اون اتفاقی که میخوای بیفته ، کلا همه چیز یه جوره دیگه میشه !

میگذره ، تا زمانی که اون چیزو بدست میاری و اون اتفاقی که میخوای میفته ... میشینی با خودت فکر میکنی که اِ ! اصلا بدست آوردنِ اون چیز ، اونقدر ارزش نداشت که بخوای همه ی لحظاتتو به خاطرش خراب کنی و فکرتو درگیرش کنی ! اصلا اگه اون چیزو بدست نمیاوردی یا اون اتفاق نمیفتاد هم ، چیزی بهتر نمیشد ! بیشتر فکر میکنی ، میبینی با بدست اومدنِ اون چیز یا افتادنِ اون اتفاق ، همه چیز بدتر هم شد !

اون موقعست که میگی "غلط کردم" ! و یه صدایی میشنوی که میگه : "دیگه غلطم کنی فایده نداره "

 

*من به آرزوهایم دل باختم

نه به تو

تو اصلا وجود نداری

که چشم های آبی هم داشته باشی

و یا در زنبیلت آفتاب حمل کنی

اگر ملکه ای از تو ساختم

به خاطر این بود که فکر می کردم

تو می توانی

مرا به آرزوهایم برسانی ، همین !

« رسول یونان »

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 19:51  توسط آرش  | 

بیهوده پارس نکن

عرضه و توانایی و برتری چهار نفر نسبت به همدیگه زمانی مشخص میشه که هر چهار نفر در شرایطِ یکسان و بدونِ توجه به داشته ها و نداشته هاشون برن دور یه میز بشینن و کاری رو شروع کنن ! حالا اون کار میتونه درس خوندن باشه ، میتونه شروع پروژه کاری باشه یا حتی مخ کردنِ یه دختر یا پسر ! به هر حال اون عرضه و توانایی و برتری فقط زمانی مشخص میشه که شرایط یکسان باشه ، کاملا یکسان !

* عجیب به شعرهای رسول یونان که امید بهم معرفیش کرد علاقمند شدم ، دوست داشتنین :

ای سگ سیاه

تو فقط نگهبان خاطره هایی !

اینجا دیگر

دهکده ای در کار نیست

که بیگانه ای

به آن نزدیک شود

بیهوده پارس نکن

من از سر اتفاق از اینجا می گذرم !

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 15:23  توسط آرش  | 

من هیچ، حیف از تو که دریا را ندیدی

* گاهی گمان نمیکنی ، ولیکن می شود ... گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود !

« دکتر علی شریعتی »


* قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا

اگر بیایی همه چیز خراب می شود 

دیگر نمی توانم 

این گونه با اشتیاق به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم ؟

« رسول یونان »

 

* از وقتی که نوشته ای می آیی

هواپیماها

در قلب من فرود می آیند ... 

« رسول یونان »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:1  توسط آرش  | 

نگو رویایِ محالی

خیسم از حضور ِ بارون ، منو از سرما نترسون ... توی چله ی زمستون !


* وفاداری رو مثه صدقه نمیدن ، اگه میخوای بدی باید همشو یه جا بدی ... ولی هر چیزی که با وفاداری شروع بشه ، با خیانت تموم میشه ! ( سریال اِزَل )

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 23:19  توسط آرش  | 

آدم مجبوره که با شرایط وفقش بده

همیشه میگفتم سکوت درد را التیام می دهد . در عمرم از کنار خیلی از چاه های آب عبور کرده ام و صورتم را در ته این چاه ها دیده ام . گاهی در ته چاه صورت زنان و مردانی را دیده ام که زمانی آنها را دوست داشتم . گاهی در ته چاه آب غصه ها و حرمان هایم را دیده بودم . مجبور می شدم با ظرفی آب به سراغ چاه بروم در چاه آب بریزم تا غصه ها و حرمان هایم در آب گم شود اما غصه و حرمان در ته چاه می ماند ؛ من دوباره به سراغ گل های سرخ مات و پژمرده می رفتم و اسم خودم را به چاه آب می انداختم !

* با اندکی تصرف از "دفترهای سالخوردگی" نوشته "احمدرضا احمدی"

* عنوانِ پست از شعر جدید "یاس" به نام "از چی بگم " :

از چی بگم ؟

دلی که فقط اسمش دله ؟

یا عمری که نصفش اشکه نصفش گِله ؟

یا از روح ِ توی زندون که جسمش وله

از چی بگم ؟

بگو از یه روح ِ زخمی که باید یه تنه بره تو قلبِ کوهِ سختی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 23:35  توسط آرش  | 

کنار ِ من تنها

یه وقتایی هست که دلت میخواد کسی که دوسش داری یا میتونی دوسش داشته باشی همه جوره باهات باشه ، نه اینکه کار ِ خاصی بکنه برات ها ، فقط باشه ! بیخیالِ همه و فقط با تو باشه !

 به قولِ شادمهر عقیلی : بی اعتمادم کن به همه ی دنیا ، اینکه با من باش ... کناره من تنها !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 16:6  توسط آرش  | 

جز من، کی واسه دیدنِ تو حریصه !؟

بگو تمام ِ تو مالِ من است !

دلم میخواهد حسادت کنم

به خودم !

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:0  توسط آرش  | 

اینگونه داشتن تو ، شادی ندارد

آدم برای کوهی که همه فتح اش می کنند که جشن صعود نمیگیرد !


* قبلاً کوه رو تحت عنوان یه چیز خاص مطرح کرده بودم !

* آر تی ات ، ام مسافر ، توییتر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 0:46  توسط آرش  | 

خواه پند گیر ، خواه گوره پدرت دیگه

از فردا ماه رمضون شروع میشه !


سحریِ طرف خرچنگ کبابی با مخلفات ( سالاد ، نوشابه ، خامه و عسل ، چایی ، شیرینی و الخ ) هست . تا ساعت 6 بعد از ظهر میگیره میخوابه ، وقتی بیدار میشه عین ِ سگ به همه میپره و غیر قابل تحمله تا وقتِ اذان . روزشم با میگوی سوخاری با مخلفات ( آش ، زولبیا بامیه ، نسکافه ، حلیم ، دو سیخ جوجه و الخ ) باز میکنه . تا سحره فردا هم تفریح و گردش و اینترنت و الخ و به همین منوال . آخر سرم مامان/ بابا/ همسر و الخ کلی قربون صدقش میرن و همچین توی جمع های خانوادگی میگن فلانی روزه میگیره که انگار ... !


من کاری ندارم که حالا شما روزه میگیری ، یا نمیگیری ، یا اصلا اعتقادی نداری و اینا ندارم . ولی خب فلسفه روزه گرفتن اینه که درک کنی اونایی که فقیر و ندار و گشنه و اینان و بهشون کمک کنی .

( توی پرانتز بگم که گوره پدره اون عزیزانی که میگن روزه نمیگیرم و این چیزا چیه و ادای روشنفکرا رو در میارن ) ولی خب ، به نظرم چه روزه بگیری و چه نه ، خیلی خوبه که در کنارش به چهار تا آدمه گشنه یه کمک بکنی و یه حالی بدی بهشون و خدا هم پیش ِ خودش نگه کاش به جای این بنده چهار تا گاو خلق میکردم ، مفید تر بود ( البته اگر پیش ِ خودش همچین چیزی رو هم نگه ، اون چهار تا گاو مهمترن ) 

لازم نیست حالا جوگیر بشی و بخوای بری دنباله آدمای بدبخت بیچاره بگردی و کمک کنی بهشون ، توی خیابون الان پره از پسر بچه و دختر بچه هایی که فال دستشونه یا ترازو جلوشونه و از هر کسی گشنه تر و مناسبت ترن واسه کمک کردن . درسته که پولی که میگیرن رو میدن به کسی که سرپرستشونه ، ولی خب ، تو به جای پول یه حالی به اون بچه بده ، یه دونه شیر موز بگیر و بده دستش ، یا آب طالبی ، یا آب هویج ، یا حتی یه دونه آبمیوه پاکتی کوچیک ! 


اینکه پونزده شونزده ساعت خودتو گشنه نگه داری و بعد عینه خرس بخوری و هیچ کاره مفیدی انجام ندی ، نه سودی واسه خودت داره و نه خدا و نه هیچ موجودی . ولی اگر چهار تا بچه ی کوچیک که از وقتی راه رفتن رو یاد گرفتن دارن حمالی میکنن رو سیر کنی و دلشون رو شاد کنی ، به خدا کاری ندارم ، ولی لذتی میبری که هزار سال روزه گرفتن هم نمیتونه بهت بدتش !


ویرایش : یه چیز مهمی که فراموش کردم بهش اشاره کنم ، این بود که یکی از مهمترین فلسفه های روزه اینه که به فکره فقیر فقرا باشی ! دومین مسئله اینه که روی نفس ِ خودت احاطه پیدا کنی ، کارهایی رو که میکردی اشتباه بود رو نکنی ، خودت رو نگه داری برای اینکه چیزایی که دوست داری رو میخوری و خیلی کارای دیگه که نباید بکنی یا باید بکنی ! خیلی مسئله ی مهمی رو فراموش کرده بودم !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 23:48  توسط آرش  | 

کنارت اوج میگیرم ، حواست نیست

دلم آنچه را دلم میخواهد ، نمی خواهد !


پ.ن : یکی از توییتایی بود که شهرام کرده بود و علاقه خاصی دارم بهش

پ.ن 2 : دوست دارم به سبکِ گذشته آپای طنز بکنم ، ولی فعلا طنزش نیومده !

پ.ن 3 : دوست دارم در مورد این تکیه کلام جدید "پَ نَ پَ " آپ کنم دفعه بعد ، اگر سوژه جدیدی رسید به ذهنم

پ.ن 4 : 6 تیر تولد محیا بود ، که اینجا مجددا تبریک میگم .

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 1:27  توسط آرش  | 

و در این میان همه تنهاییم

من تو را دوست دارم ، تو او را و او دیگری را !


- خدا رحمتت کنه دکتر شریعتی ...


* 24 خرداد تولد سورنا خلیلی بود که آپ نکردم و تبریک میگم مجددا اینجا

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 22:13  توسط آرش  | 

منو با اون !

خب ، مدتِ مدیدی هست که آپها یک خطی ان و باب میل نیستن !

آرمین یه آهنگ جدید داد بیرون و منم که علاقه وافری دارم به آهنگاش و هوس کردم توی این پست بخشی از آهنگِ "قلبم"ش رو بنویسم و یه بخشی از آهنگ "خوش به حالت" و برای اینکه نظم پست ها حفظ بشه ، توی ادامه مطلب مینویسم !


پ.ن : 5 اردیبهشت تولد پدرام بود و وقت نشد آپ کنم و خوش گذشت و خوب بود! و جهت درج در وبلاگ مجدداً تبریک میگم بهش و اینا .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:34  توسط آرش  | 

Apology

معنی عذرخواهی همیشه این نیست که تو اشتباه کرده ای و حق با یکی دیگر است ، گاهي عذرخواهی به این معنی است كه آن رابطه ، بيش از غرور ، برایت ارزش دارد.


* از یکی از فیدها برداشتم

* بعد از مدت ها آهنگ قبله ابی رو گوش دادم ، خیلی چسبید !

وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن ، تاجِ سره سروریتو سرت کن ، چشماتو مست کن همه جا رو بشکن ، الا دلِ ساده و عاشقه من ، قبله یعنی حلقه ی چشم مستت ، ضریح اونه که دست بزنم به دستت ، جای دخیل پامو ببند تو خونت ، به جای مهر سرمو بذار رو شونت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 0:0  توسط آرش  | 

جمله تاثیر گذار!

با گفتن ِ یک "دوست من جایت خالیست" نه جای من پر می شود و نه از عمق شادی هایت کم! فقط دل خوش می شوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است !


* با اندکی تصرف از موفقیت!

ویرایش روز دوم عید : سال نوی همگی مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 10:2  توسط آرش  | 

گرم ام نخواهي کرد

يخ کرده ام! اما نه از سوز ِ زمستان !
اما نه از شب پرسه هایِ زير ِ باران

يخ کرده ام - يخ کردني در تب - تبي که
- جسمم نه! دارد باورم ميسوزد از آن

پ.ن : از محمد علي بهمني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 12:40  توسط آرش  | 

چاقوی کُند

 راستش با همه ی ادعایی که دارم، این روزا به غرور حسودیم میشه ... بدونِ هیچ ادعایی میاد و همه کسایی که دوستشون دارم رو با خودش میبره !


دمش گرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 14:3  توسط آرش  | 

تبریک

به تو تبریک میگم که بیخودی، توی زرق و برق دنیا گم شدی ... به تو تبریک گم شدنو، گل ِِ گلخونه ی مردم شدنو

 

پ.ن : آی زور به نهادت وارد میشه وقتی هر کسی بچگیا رو میخونه محتوای پست رو به خودش میگیره و کسی که مخاطب هست اصلا نمیدونه چیزی تحت عنوانِ "بچگیا" هم وجود داره !

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 21:20  توسط آرش  | 

شرایط سخت

عزیز من!

در شرایط عادی که "من"، "تو" و "او" با هم برابریم! شرایط سخت است که "ما" را شکل میدهد و به " با هم بودن" معنا!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 13:50  توسط آرش  | 

اینو بفهم

رفاقت یعنی انجام کارهایی که نکردی، یعنی گذاشتن استثناهایی که نذاشتی؛ یعنی نگفتن حرفایی که به هرکسی گفتی!

آره ... رفاقت یعنی خرق عادت!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 13:5  توسط آرش  | 

نه امید! چه امیدی

قسم به اون خدایی که تو میگی هستش ... اگه هس پس ما پاک شدیم از تو لیستش


پ.ن : قسم به خیالِ آرامش که هیچوقت آسوده نشد!

پ.ن دو : تو رو گرون خریدم و خودمو ارزون فروختم ... بذار یه بار راست بگم ، آره من دیگه سوختم!

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 14:17  توسط آرش  | 

اجابت میکند...

رویاهایت را برآورده کند آنکه آسمانی را میگریاند تا گلی را بخنداند !


پ.ن: دوست دارم اینو! برآورده میکنه!

پ.ن دو: فعلا دست نگه دارید! فعلا که آسمون داره میخنده و ما گریه! 

پ.ن سه: گرفتار عذاب الهی بشی ولی طرح زوج و فرد نه!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 20:59  توسط آرش  | 

شبهای دگر

 در نظر بازی ما بی خبران حیرانند ... من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند


پ.ن یک: قصد دارم اینو بدم یه خطاط بنویسه و بعد قاب کنم بزنم دیوار اتاقم!

پ.ن دو : عنوان و متن پست هیچ ارتباطی با هم ندارن! 

پ.ن سه : عنوان پست بخشی از شعر فروغ هست :

پنداشت اگر شبی به سرمستی

در بسـتر عشـق او سـحر کــردم

شبـهای دگـر کـه رفتـه از عــمرم

در دامــن دیگــران بـه سـر کــردم

"فروغ فرخ زاد"


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 23:22  توسط آرش  | 

عذابِ آخر

عذاب آوره آهنگی رو بدون اینکه یاد شخص خاصی بیفتی گوش کنی، و عذاب آورتر از اون اینکه شخص خاصی رو نداشته باشی؛ تو دوره زمونه ای که نود و نه درصد آهنگها احساسین.


پ.ن: قبلا به این مسئله اشاره کرده بودم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 0:17  توسط آرش  | 

منو ببر به اون روزا ...

هوم ، نوشتن خیلی سخت شده! شایدم شروع کردن سخت شده! 

دوباره برگشتم به بچگیا دات بلاگفا ... وبلاگ های قبلی رو پاک کردم ، مطالبشون رو هم به اینجا منتقل کردم ، متاسفانه نشد نظراتشون رو هم انتقال بدم ولی خب . یکی از دلایل اینکه دوباره اینجا رو باز کردم این بود که دوستان گفتن اینجا رو بیشتر دوست داشتن ! 

سعی میکنم زود به زود آپ کنم، و مهمتر از این سعی میکنم تا اونجایی که میتونم مینیمال آپ کنم، با یه جمله ، شعر یا هر چیزی که به ذهنم برسه و دوست داشته باشم.

پ.ن : بخشی از آهنگ جدید یاس (به خاطر من) رو بعنوان خلاصه وبلاگ نوشتم که بالا هم نمایش داده میشه و الان که توجه میکنم میبینم با عنوان بچگیا هم سازگاری داره همچین!

پ.ن دو : سه پست آخر توی صفحه اصلی نمایش داده میشه، برای خوندن بقیه پست ها میتونید از "آخرین مطالب" ، "آرشیو مطالب" پایین که بصورت ماهانه هست و "آرشیو مطالب" بالا که تمام پست ها رو نشون میده استفاده کنید.

پ.ن سه : بخش دوستان رو تا اونجا که تونستم مرتب کردم ، اگر لینکتون نیست، یا هست و باید اسم یا آدرسش تغییر کنه و اینا تو همین بخش نظرات بگید که درستش کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 22:59  توسط آرش  | 

سیل آرزو را سد نیست

دیروز داشتم با یه نفر صحبت میکردم ، گفت چرا وبلاگتو دیر به دیر آپ میکنی ؟ گفتم چشم سعی میکنم زودتر این کارو کنم ، گفت آپ کن ، ولی به سبک قدیم ! قبلا میومدم تو وبلاگت خنده ی غلتان میزدم و انرژی و این حرفا ، الان که میام پستاتو میخونم مقادیری یأس فلسفی جدید به یأس های فلسفی گذشتم اضافه میشه !

منم دیدم درست میگه بنده ی خدا و تصمیم گرفتم که یه جورایی مثل قبل بنویسم ، نه اینکه طنزا ، کلا اینکه باز تر و با حال و هوای بهتر و اینا ، البته بی انصافیه که به صرفاً به فکر خنده ی غلتان دوستان باشم و بی توجه به یأس های فلسفیه خودم ! ولی خب

آیین نامه
شنبه ی هفته ی جاری امتحان آیین نامه اولیه داشتم تو خود آموزشگاه ، از سی تا تست چهار تا رو غلط زدم ، یکی رو اول اشتباه زدم ، بعد خط زدم درستش کردم ، مردک قبولش نکرد و ردم کرد ! با توجه به اینکه لای آیین نامه رو هم باز نکردم ، خوب بود . امروز یه ربع نشستم سر آیین نامه و هفتاد صفحشو خوندم به صورت کاملا توپ ! یعنی این آیین نامه آسونه ها ! اصلا درک نمیکنم کسایی که کلی وقت میذارن و خر میزنن و آیین نامه رو میخونن و قبول نمیشن ایدشون چی بوده ! ولی خب من تضمین میکنم که شنبه قبولم ، بدون غلط حتی :D

یعنی من سره این قبول نشدن توی این آیین نامه تحقیر شدما ! تحقیر ! یعنی هر کسی رسید به من کلی خندید و مسخره کرد ، البته حق داشتن ، اونقدر که من ادعا داشتم و ملت رو مسخره میکردم … :D البته لازم به ذکره که بازم دمه ملت گرم ، هر چقدرم زور بزنن نمیتونن مثله خودم ، مسخرم کنن … یعنی اگر خودم قرار بود خودمو مسخره و تحقیر کنم سره این مسئله ، کاری میکردم که کلا بیخیال آیین نامه و رانندگی و اینا بشم ، همچین آدمی هستم من :D

آزادی یا آریاشهر ؟!
ساعت ده داشتم از دهکده المپیک به سمت خونه میرفتم ، که با مقادیر زیادی تاکسی و تاکسیران مواجه شدم . هر کدوم از اینا میگفت آقا فلان جا میری؟ و وقتی من محل نمیذاشتم بیخیال میشدن ، یه نفرشون کلی سیریش بود یعنی .

- آقا آزادی میری ؟
من : … ( افکت بی توجهی )
- داداش ! آزادی میری ؟
من : نه عزیزه من !
- پس چی ؟ آریاشهر میری ؟
من : نه داداش !
- پس کجا میری ؟
من : ای بابا ! میرم خونه :D
- خونتون کجاس ؟
من : دو سه تا کوچه پایین تره به جونه مادرم :D
- وا ! عزیزه من این موقع صبح همه از خونه میان بیرون میرن سره کار و زندگیشون تو تازه داری میری خونه ؟
من : عزیزه من اون موقع که شما خواب بودی من اومدم بیرون از خونه ، حالام دارم برمیگردم دیگه
- من از ساعت پنج صبح بیرونم خودم
من : ببین داداش ، من غلط کردم ، میذاری برم ؟؟ :D
- برو داداش :D

یعنی در روز با همچین آدمایی مواجه میشم من !

دختر میبری یا پسر بالاخره ؟!
آقا توی این مسیر خونه ی ما تا خونه ی سورنا اینا سوژه هایی میبینما ! یعنی توی لاس وگاس همچین سوژه هایی نمیتونی پیدا کنی .

چند وقت پیش سوار یه تاکسی شده بودم ، راننده هه بهش میخورد چهل سالش اینا باشه ، این شروع کرد به حرف زدن ، منم که پایه ی حرف زدن تو تاکسی … پرسید که خونتون کجاست و کجا میری و درس میخونی یا نه و ازین چرت و پرتا

بعد شروع کرد حرف زدن در مورد دختر و پسر ، شما نمیدونید ، هشتاد و پنج درصد این تاکسیا دلشون میخواد در مورده دختر و پسر و روابطشون و این چیزا صحبت کنن ، یعنی ارضاشون میکنه ها ، در این حد حتی !

بعد آقا این راننده هه انقدر مشکوک بود و اینا که من جرات نمیکردم جواب درست بدم بهش ، یعنی اگر به سوالاش جواب مثبت میدادم خداوکیلی میبرد یه بلایی سرم میاورد :D یعنی توی چشماش شیطنت موج میزدا ، دو برابر چشمای من حتی ! :D

- اهل دختر بازی که هستی ؟
من : نه باب ، دختر چیه !
- ایول ، پس دنباله پسر و اینایی ؟
من : نه بابا ، کسی که دنباله دختر نمیره ، دنباله پسر میره ؟
- اِ چرا ؟ مگه میشه اهله هیچ کدوم نباشی ، بالاخره توی مسیری که میری میای دنباله سوژه هستی دیگه ؟
من : والا من توی مسیری که میرم میام نه ادمه درست و حسابی ای میبینم ، نه اینکه حوصله ی فک کردن به این چیزا رو دارم .
- خب اینطوری که حال نمیده زندگی ، الان جوونای همسن و ساله تو همش دنباله این چیزان
من : عزیزه من اونا یه مشت ملته عقده ایه جوگیرن که تا حالا ازین چیزا ندیدن ، تا میبینن خودشون جر میدن و پاره میکنن حتی.
- آهان ، یعنی منظورت اینه که انقدر ازین سوژه ها داری که اشباع شدی دیگه ؟
من : نه ، کلا علاقه ای ندارم
- حالا اگر یه دختر پیدا بشه ، حاضری … ( اهم اوهوم )
من : نه ، خوشم نمیاد !
- حالا اگر یه پسر پیدا بشه چی ؟
من : نه ، پسر که اصلا
- چرا ؟ خوبه که !
من : آره خب ، اگر پسری باشه که در حده دختر باشه خوبه برای کسایی که اهلشن :D
- یعنی اگر یه پسر باشه که وارد باشه و اهم و اوهوم و اینا ، پایه ای ؟
من : نه باب ، من اصلا خوشم نمیاد … ببخشید من دمه این تابلو سبزه ممنون میشم
- میترسی ؟
من : چی میگی :) )))
خلاصه پیاده شدم و از حرکتی که زد آخرش و اینا که بگذریم و اینا ، در کل خوشم اومد ازش ، یعنی خیلی حال کردم ، خنده ی غلتان میزدما … دلیل اینکه خوشم اومد ازش این بود که تا حالا هیچ شخص حقیقی و حقوقی و مجازی ای شروع کننده ی این حرفا نبود با من ، یعنی این یارو خیلی دل و جرات داشت دیگه

یعنی مملکتی داریم که مردک های خرسه گنده از این حرکات خجالت نمیکشن ! از ما دیگه چه انتظاری دارید !؟

اندر احوالات آموزش رانندگی
آقا توی این آموزشگاه رانندگی که ثبت نام کردم فقط یه پسره جوون هست که آموزش میده و اونم افتاد به من ، 24 سالشه ، آقا این خیلی جیگره ، واقعا کارش عالیه ، از همه ی مربیای اونجا بهتره ، اخلاقشم خیلی توپه … بعد من دو جلسه با این کلاس داشتم ، انقدر با هم ردیف شدیم و اینا که ، اسمشم علیرضاس ، طبعا منم به اسم کوچیک صداش میکنم .

علیرضا: استعدادت توی رانندگی خیلی خوبه ها
من : قربونت مرسی :D ولی کم سخت نیستا !
علیرضا: نه ، اصلا سختی نداره ، فقط تمرکز و این چرت و پرتا میخواد
من : هوم ، یادش بخیر چقدر دخترا و اینا رو مسخره میکردیم سره رانندگی میخندیدیم
علیرضا: جدا ؟ مگه بلد بودی رانندگی ؟
من : نه :D
علیرضا: عزیزه من ، کسی که بلد نیست که ازین حرکات نمیزنه ، میذاشتی اول یاد میگرفتی ، بعد با هم میرفتیم دخترای آموزشگاهو مسخره میکردیم میخندیدیم :D
من : خب ببین ، من الان یاد گرفتم ، الانم میتونیم :D

….

ساعت سه و نیم بامداد ، زنگ اسمس به صدا در میاد
علیرضا: ببینم آرش ، فردا ساعت هشت کلاس داشته باشیم ؟
من : پوف ، عزیزه من الان میگی ؟ خب من نمیدونستم نخوابیدم که !
علیرضا: خب منم نخوابیدم ، الان یک یکیم .
من : اوکی ، ساعت هشت میبینمت پس

یعنی آدمیه که ساعت چهار صبحم میشه برای اسمس بازی و اینا روش حساب کرد حتی :D

….

امروز فلششو آورده بود و آهنگ گذاشته بود تو ماشین ، خیلی فاز میده این حرکت وقتی داری یاد میگیری .
علیرضا: یه سر بریم ایران پارس من دیروز کارته سوختمو جا گذاشتم .
من : بریم ، از کجا فقط ؟
علیرضا : از همت بنداز بریم
من : هوم

بعد شروع کردیم در مورد حرف زدن در مورد خواننده ها که چطوری مطرح شدن و کدوم یکی کارشون خوف تره و این حرفا … که لحظه ی طلایی رسید … بله ، آهنگ مبارک باشه آرمین 2afm اومد .

علیرضا : اوه اوه ، این آهنگ واقعا آهنگه جیگریه ، یعنی من اصلا نمیتونم این آهنگو با صدای پایین و سرعت بالا گوش ندم .
من : اوهوم
علیرضا : خب پس برو دنده چهار

بعد این صدای این آهنگه رو تا اونجایی که میشد زیاد کرده بود و منم با سرعته نسبتا خوبی در حال حرکت بودم . خیلی حال داد جلسه ی امروز ، یعنی یکی از آرزوهام بود که با این آهنگ آرمین خودم رانندگی کنم و برم توی فازش و اینا ، کلا جلسه ی امروز هیچ شباهتی به جلسه ی آموزش رانندگی و اینا نداشت و ازین نظر خوب بود :D

کلا ما با این آهنگ آرمین خاطرات زیادی داریم ، چند وقت پیشم با پدرام داشتیم از اتوبان رباط کریم میومدیم ، تا آخر صدای آهنگ زیاد بود ، اونم با صد و سی و خورده و صد و چهل تا داشت میرفت و اعصاب داغون و اینا ، با چهل و پنج تومن رشوه از سوراخ شدن گواهینامش که حق عبور و مرور خارج از تهرانو نداره ممانعت به عمل آورد :D

برنامه نویسی
امروز اولین جلسه ی برنامه نویسیم رو رفتم ، قرار بود با یه کلاس شلوغ مواجه بشم ، رفتم و دیدم کسی نیست و کلاس برنامه نویسی تازه تموم شده و کلاسای بعدی شروع شدن . رفتم پیش مدیر آموزشگاه گفتم قرار بود کلاس من الان شروع شه ، کلاس برنامه نویسی که تموم شد !

مدیر آموزشگاه گفت سایتاتو دیدم ، خوشم اومد ، حس میکنم در آینده میتونی یه برنامه نویسه خیلی خوب شی ، با اینکه معمولا حوصله و وقته تدریس ندارم ، ولی خودم میخوام بهت یاد بدم .

منم که از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ، یعنی هر وقت میرفتم توی آموزشگاه بچه ها در مورده اینکه مدیر اونجا چه برنامه نویسی شاخیه و چه برنامه هایی نوشته و اینا حرف میزدن .

خیلی پسره باحال و جیگریه ، 23 سالشه و با این حال هم مدیر چند تا آموزشگاهه و هم برنامه نویسیای خفن میکنه و هم تدریس میکنه یه وقتایی .

قرار بود جلسات یک ساعت و نیمه باشن ، ولی امروز دقیقا پنج ساعت من سره کلاس بودم ! یعنی این بشر خستگی ناپذیر بود ، من دیگه اشکم داشت در میومد ، این همینطوری توضیح میداد . البته اولش به این مسئله اشاره کرد که من چیزایی که توی کلاس های عادی برنامه نویسی میگنو نمیگم و حرفه ای ترش رو میگم …

درس امروز در مورد پایگاه داده ها بود که چطور یه پایگاه داده روی برگه ترسیم کنیم و چه ایده هایی بدیم براش تا حرفه ای بشه و چطوری ربطشون بدیم بهم و چطوری تحلیل کنیم . مقادیری هم در مورد اکسز توضیح داد و اینکه چطوری این پایگاه داده ها رو اونجا درست کنم . بالاخره مجبور شدم با اکسزم کار کنم !

بعد من امروز واقعا درک کردم که چرا اسم برنامه نویس و اینا میاد ملت به به و چه چه و اینا میکنن و این حرفا ، واقعا سخته ! یعنی امروز که بحثای اولیه و چرت و مسخره و ایناش بود این بود ، بعدیاش که دیگه ام اوم هم هوم !

پ.ن : دیوان فرخی یزدی رو گرفتم ، عنوان پست رو هم از یکی از بیت هاش برداشتم ، شعرای قشنگی داره :
هر چند که سیل آرزو را سد نیست … هر چند توقع بشر را حد نیست
با کم غرضی اگر کنی خوب نـــــــظر … کابینه ی امروزی ما پر بد نیست !

پ.ن 2 : مقادیر زیادی سرم شلوغ شده ، یعنی از اون شلوغ شدنایی که مفیدن ، کلا من دوست دارم زندگیم مفید بگذره . خیلی خوبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 23:38  توسط آرش  | 

شه نامه

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم … بی دیدنش از گریه نیاســـــاید چشم
ما را ز بـــرای دیدنش بـــــاید چشم … گر دوست نبیند، به چه کار آید چشم !؟

رسم تبریک تولد توی بچگیا کلا برانداخته شد، ولی خب همیشه استثاناهایی وجود داره … شاید شما درک نکنید، ولی امروز روز خاصیه ، امروز تولد کسیه که هر چی فکر میکنم نمیدونم چطوری وارد زندگی من شد.

آدما توی زندگیه من دو دسته هستن ، دسته اول کسایین که توی زندگیم جایگاه ثابتی ندارن ، واسه خودشون در ترددن ، میرن و میان ، وقتی هستن یا مایه ی نشاطن یا سوهان روح ، وقتی نیستن هم اهمیتی نداره .

دسته دوم کسایین که یه جایگاه ثابت دارن ، وقتی هستن مایه ی نشاطن و وقتی نیستن سوهان روح ! بود و نبودشون اهمیت داره . علاقه دارم به رابطه باهاشون . بودنشون باعث میشه از بدترین حالت به بهترین حالت برم ! کسایی که وقتی چراغ آیدیشون روشن میشه ، زنگ میزنن ، اسمس میده یا به هر طریقی یادی از ادم میکنن ، آدم یه هیجان و انرژی ای احساس میکنه . بدون اغراق میگم ، مطمئنم تجربه کردید و لازم نیست بیشتر از این ترنسلیت کنم !

بله ، امروز تولد شهرام هست ! کسی که جزو دسته دومه ! نمیدونم چطوری شد که انقدر رابطمون نزدیک شد ، اهمیتی هم نداره ، مهم اینه که الان خوب و نزدیکه … تنها چیزی که واقعا دوست ندارم اینه که از کسی بخوام تعریف کنم ، ولی کسیه که همیشه بودنش مایه ی دلگرمیه ، از اون آدمایی که باعث میشه خیلی بد خیلی زود تبدیل بشه به خیلی خوب .

به مناسبت تولدش عکس بالای صفحه ی بچگیا رو عوض کردم ، من اصلا قدرت گرافیک و خلاقیت شهرام رو ندارم ، به همین خاطر فقط به همین یه عکس بسنده کردم . درسته که یه عکسه ، ولی کلی مفهوم و معنی داره ! :D

نارنجی رنگ مورد علاقه شهرامه ، اون پرتقاله هم که شهرامه :دی که با فخر وایساده و داره به دنیای خودش نگاه میکنه … اون روباهی هم که کاملا احاطش کردی کسی نیست جز … جز … من ! :دی همون قضیه ی تاج سر و لاولی بودن و رابطه ی خوب و نزدیک و اینا رو میرسونه در واقع . :D

اون پرتقالی هم که سمته راسته و داره خودش رو جر میده ، نماد ملت هست ، ملتی که شدیدا از این رابطه ی گرم و صمیمی و دوستانه و لاولی و غیره دارن حسودی میکنن و دارن خودشون رو جر میدن که توجهی بهشون بشه ، خوشحالن واسه خودشون کلا ! :دی

* دو بیتی ای که اول پست گذاشتم یکی از محبوبترین شعرهایی هست که خوندم ، میخواستم برای مناسبت ویژه ای ازش استفاده کنم که خدا رو شکر مناسبت کاملا ویژه و مرتبطی پیدا شد .

* فراموش کردم که بگم پرتقال فروشی شهرام اینجاست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 23:38  توسط آرش  |